«مرد کوچیکم یادت باشه من و بابا عاشقت هستیم»
پسرکم

شیرینم

فرشته کوچولوی من

امروز شما یک ماهه می شی

یک ماهه که زندگی ما رو روشن تر کردی

شیرین ترکردی

عاشقانه تر کردی

 

 

این عکس رو خاله نسیم و عمو بابک زحمت کشیدن

روز اول تولدت توی بیمارستان ازت گرفتن

وکادو دادن بهمون

خدا می دونه چقدر این عکس روزهایی که تو بیمارستان بودی

به دادم رسید

می نشستم جلوی عکست و اشک می ریختم و قربون صدقه ات میرفتم

ایلیای گلم

پسرکم

خوشحالم که کنارمون هستی

همیشه سالم و سلامت باش و بزرگ و بزرگتر بشو

باوجودی که خواب و خوراکم بهم ریخته

جسمم خسته و خرد هست

اما روحم توی آسمونهاست

قلبم لبریزه از عشقه

دو روز پیش روز مادر بود

امسال من هم مادر بودم

پسرکم تو من رو مادر کردی

دوستت دارم نازنینم

عاشق اون لحظه هستم که گرمای تن ات رو بین بازوهام حس می کنم

شیرین ترین لحظه دنیا لحظه شیرخوردن تو هست

بهترین لحظه عمرم اون لحظه ایی هست که شیرت رو خوردی و

سرت روی شونه من هست و نفسهات به گردنم می خوره

با همه خستگی تن و جسمم دلم نمی خواهد بذارمت زمین

می خواهم تا جون به تنم هست همونجوری به خودم بچسبونمت

 

 از اون شیرین تر

وقتی هست که روی سینه بابا علیرضا خوابیدی

و غرق آرامش هستی

 

 

از دیدن شما دوتا غرق عرور می شم

دوستتون دارم

مردهای دوستداشتنی من

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 3 بعد از ظهر  توسط مامان ايليا | 
14 اردیبهشت 91 (2)

پسر قشنگم

شیرینم

امروز سیزده روزه که تو اومدی خونه

خونمون با وجود تو خیلی دوستداشتنی تر شده

دوم اردیبهشت مصادف با تولد بابا همایون بود

که شما از بیمارستان مرخص شدی big hug

قبل از به دنیا اومدنت بابا همایون می گفت

دوم اردیبهشت به دنیا میایی

بعدکه به دنیا اومدی و توی بیمارستان جاخوش کرده بودی

بابا همایون همش میگفت ایلیا کادو تولد من هست

روز تولدمن هم میاد خونه

همینطور هم شد

وقتی منشی بخش گفت که مرخص هستی

انگار دنیا رو به من دادن love.gif

می خواستم خانم منشی رو بغل کنم و ببوسم

مامان فری و بابا همایون زودی اومدن بیمارستان

بابا قلی پور و مامان افی هم زحمت کشیدن برای سلامتی تو

گوسفند گرفتند و با عمو قاسم و آرامیس اومدن جلوی در خونه

بعدم عمه مزگان اومد

دایی نیما و زن دایی شیوا و رهامی اومدن

عمه هنگامه اومد

عمه بهناز و رکسانا و رامتین اومدن

طفلک خاله نسیم دلش داشت آب می شد

اما طفلک مهمون داشت و نتونست بیاد

عمه یگانه هم به خاطر عمو علی که وقت دکترداشت نیومد

عمه مهناز هم طفلک مراعات حال من و شما رو کرد

خلاصه که حسابی همه از اومدن شما به خونه خوشحال بودند

و دست همگی درد نکنه کلی هم برات کادو آوردن

مامان فری و بابا همایون یه سکه توی بیمارستان گذاشتن توی کریرت

مامان افی و بابا قلی پور هم دوتا نظرچشم و دعا طلا که مال بچگی بابا بود

برات آوردن

 14 اردیبهشت 91 (1) 

ایلیای قشنگم

فرشته کوچولوی مامان

 خیلی خیلی برای مامان و بابا عزیز هستی

هرچی بو می کنم ات میبوسمت بازم سیرنمی شم ازت

وقتی خوابی می شینم نگاهت می کنم

وقتی خوابت طولانی می شه حسابی دلم برات تنگ می شه

خدا رو شکر خوب شیرمی خوری

حسابی یاد گرفتی

البته انقدر شیمکو هستی

وقتی خیلی گرسنه هستی هول می زنی

انقدر هول می زنیکه نمی تونی درست می می رو بگیری

وقتی هم می گیری هورت هورت شیر می خوری

و دو دستی سفت نگه می داری که یه وقت کسی ازت نگیره

وقتی هم می خواهم جات رو عوضکنم پوشک ات رو عوض کنم

وووووووووووووووووووووووای

خیس عرق می شم از دستت

انقدر دست و پا می زنی و جیغ می زنی که کسی ندونه

فکر می کنه من چیکارت دارم می کنم

اما همین که پوشک جدیدت رو می بندم و

دکمه های لباست رو می بندم

تو هم ساکت می شی rolling on the floor

خیلی بلایی فسقل مامان

امروز اولین روزی بود که من و تو خونه تنها بودیم

تا دیروز هر روز صبح مامان فری میومد پیشمون و شب می رفت

امروز تنها گذاشتمون تا حسابی باهم کنار بیاییم

ممنون مامانی که پسر خوبی بودی

ممنون که کمک مامان کردی

البته همیشه پسر خوبی هستی

جز وقتی پوشک ات رو عوض می کنم

دیگه اصلا اهل جیغ و گریه نیستی

وقتی هم که بیداری و گرسنه هم نیستی

برای خودت با آویز بالای تختت بازی می کنی

ایلیای گلم  خیلی برای مامان و بابا عزیزی

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 2 بعد از ظهر  توسط مامان ايليا | 
پسرکم

عزیزدلم

نازنینم

امروز یک هفته هست که پا به این دنیا گذاشتی شیرینم

شنبه گذشته ۲۶ فروردین ۱۳۹۱ ساعت ۸ و ۱۳ دقیقه شب

به این دنیا قدم گذاشتی

من و بابا رسما مامان و بابا شدیم

شیرین من

یادته بهت گفته بودم این روزهای آخر یه خورده حالم خوب نبود

واسه همین خانم دکتر مجبور شد شما رو زودتر به دنیا بیاره

روزی که به دنیا اومدی تازه وارد ۳۵ هفتگی شده بودی عزیزکم

یعنی باید حداقل ۵هفته دیگه توی دل مامان می موندی

مامان خیلی غصه می خوره

که نتونست کامل و تا روز آخر تو رو توی دلش نگهداره

با امروز هفت روزه که که به دنیا اومدی

اما هنور خونه نیومدی

یه خورده زردی داشتی

حالا هم آقا دکتره می گه عفونت ادراری داری

نمیدونی مامان چه شکنجه ایی می شه

وقتی میاد توی بیمارستان تو رو توی اون دستگاه می بینه

نمی دونی چه دردی داره وقتی دست خالی از بیمارستان میاد بیرون

تا با دل مامان و بابا چیکار کردی فسقلی

بابایی مثل همیشه صبور و مهربون مراقب من و تو هست

میدونی پسرم این روزها برای بابا خیلی روزهای سختی هست

خیلی تحت فشار هست و خیلی چیزها رو داره تحمل می کنه

از همه بیشتر بدخلقی های مامان رو تحمل می کنه

خودش هم دلش مثل مامان پرغصه هست

که پسرکش توی بیمارستان هست

اما خیلی منطقی مامان رو قانع می کنه

که باید صبر کنیم

که توی بیمارستان خاله پرستارها و دکترها

بهتر از ما می تونند مراقب تو باشند

پسرکم تو به دنیا که اومدی

۲کیلو و ۲۲۰ گرم وزن داشتی

قدت ۴۵ سانت بود

دور سرت ۳۲ و دور سینه ات ۲۸ سانت بود

خانم دکتر رحیمی دکتر مامان بود و

دکتر تهرانی

آقا دکتر خوب مهربونی بود

که توی اتاق عمل شما رو تحویل گرفت

اما بابایی خودش بند ناف ات رو برید

و اولین گریه ای که کردی بابایی بالای سرت بود

اما مامان وقت به دنیا اومدنت بیهوش بود

تا دوروز بعد از تولدت هم مامان بیهوش و بی حال بود

روز دوشنبه بود که تونست از جاش بلند بشه بیاد دیدن شما

تمام دلخوشی مامان اینه که بیمارستان صارم

بهترین بیمارستانی هست که مامان می تونست تورو به دنیا بیاره

همه دکترها وپرستارها انقدر خوب و مهربون هستند

که مامان خیالش راحته که حسابی مراقبت هستند

تازه خاله پرستارها بهت می گن ته کلاسی

از بس که شیطونی می کنی و اذیتشون می کنی

پسرکم خیلی باهوش هستی

حسابی دست آدم بزرگها رو می خونی  

فقط یه ریزه دل مامان رو می شکنی وقتی خوب شیر نمی خوری

مامان دوست داره سفت بچسبی به مامان و حسابی شیر بخوری

اما عادت کردی خاله پرستارها با سرنگ قورت قورت بهت شیر بدهند

حوصله نداری واسه یه ریزه شیر میک بزنی

ایلیای عزیزم

شیرینم

نفسم

همه زندگی من و بابا هستی

توی این دنیا هیچ چیزی برای من و بابا

با ارزش تر و شیرین تر از تو نیست

این هم عکس اولین دیدار من و تو

ایلیا دومین روز به دنیا اومدن

مامان قربونت بشه که جاسوئیچی بابات هستی

انقدر شبیه بابایی هستی

که انگار من هیچ دخالتی توی به وجود اومدنت نداشتم

فقط همین عجول بودن و زود اومدنت به مامان رفته

ایلیا

مامان عاشق اون لب های خوشگل ات هست

درد و بلات به جونم

نذار بیشتر از این چشم به راهت بمونم

زودتر بیا خونه نفسم

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 10 قبل از ظهر  توسط مامان ايليا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ایلیا، پسرک شاد و قوی ما، بعد از دو سال، زندگی عاشقانه من و بابا رو غرق نور و شور و سعادت کردی، من و بابا با همه وجودمون عاشقت هستیم، چرا که تو ثمر عشق بی نهایت ما هستی.

پیوندهای روزانه
آرش وروجک خاله آرزو
پارسای خاله شهلا
پسر دايي رهام
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
شهریور 1392
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
نویسندگان
مامان ايليا
باباي ايليا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

Lilypie Second Birthday tickers